همایش مبلغین نهاد رهبری در دانشگاه ها بود.من از همه جوان تر بودم .بقیه مبلغین باتجربه و کار کشته .قرار شد هر کس یک خاطره از دوران تبلیغش تعریف کند .خانم صادقی  داستان عجیبی تعریف کرد.میگفت:من پانزده سال سابقه تبلیغ در دانشگاه ها را دارم .همه جور ادم دیده ام.ازلائیک لامذهب گرفته تا مومن مستجاب الدعوه.از همه قشر و همه نوع اعتقاد ولی در یکی از دانشگاه ها دانشجویی داشتم که نمونه اش را ندیده بودم.همیشه در برنامه درست صف اول و دقیقا روبه روی من می نشست .هر چه می گفتم به باد استهزاء می گرفت .خدا را پیغمبر را قران را .به هیچ چیز معتقد نبود و بی دینیش را علنا فریاد می زد ، هیچ کس هم جلو دارش نبود.نه اعتراض بچه ها نه مسئول خوابگاه نه خودمن.کلافه شده بودم تا اینکه یکی از همشهری هایش گفت که پدرش از نزول خورهای قدیمی شهرشان است.بعد از ان دلم برایش می سوخت و دیگر زیاد از حرکاتش تعجب نمی کردم و ناراحت نمی شدم.یک روز که بحثمان سر توبه بود باز شروع کرد:ببین صادقی جون این که می گی نباید گناه کنیم یا اگه کردیم باید زود توبه کنیم شاید بعدا فرصت توبه پیدا نکنیم از نظر من یه حرف چرته.من فردا بعد از ظهر با بچه ها قرار گذاشتم برم عشق و حال .قولم بهت می دم که فردا شب همین جا روبه روی تو بشینم .من مطمئنم که فردا زندم .پس فردا هم زندم .پس تو جوونی حال می کنم .بعدا اگه فرصت شد به خدا می گم ببخشه دیگه.با لبخند گفتم :ان شالله صد سال زنده باشی.

فردا شب که به خوابگاه رفتم غوغایی بود.بچه ها به طرفم دویدند.فقط جیغ می کشیدند.نمی فهمیدم چه می گویند .مهناز دوست سمیرا دستم را گرفت و گفت خانم سمیرا مرد.گویی بعد از ظهر همان روز موقع رد شدن از خیابان با ماشین هایی که با هم کورس گذاشته بودند تصادف می کند .مهناز می گفت :وقتی ماشین بهش زد دو متر پرت شد هوا با سر خورد زمین .وقتی بالا سرش رسیدم خون از بینی و گوشش فوران می کرد فقط دستمو فشار داد و گفت :خانم صادقی!همین!

خانم صادقی اشک می ریخت .دیگران هم همراهش .خانم صادقی وسط گریه هایش بریده بریده گفت:سمیرا در حیاتش کسی را به سمت خدا نبرد ولی مرگش خیلی ها را با خدا اشتی داد.


پی نوشت: این پست را نوشتم هم برای خودم هم برای ادم هایی که شب از ترس پشه می روند توی پشه بند و صبح برای رسیدن به هوای نفسشان برای خدا کرکری می خوانند و قلدری می کنند.