گود بای پارتی!
جشن می گیرند .دانشجویان ترم آخری.زنگ می زنند با اصرار مرا هم دعوت می کنند .قول می دهند آهنگ های لاله زاری نگذارند.دیر می روم تا به چشم مزاحم نگاهم نکنند.قابلمه و دبه می زنند .هفت هشت نفری وسط جمع می رقصند.روی یکی از صندلی ها کنار مسولین خوابگاه می نشینم.انگار این دختران می خواهند ریتم ناموزون زندگیشان را پشت حرکات موزونشان پنهان کنند.نگاهشان می کنم .الهام را که با هزار ترفند با همسرش آشتیش دادم.فاطمه را که تلاشهایم نتیجه ندادو دادخواست طلاق داد.مریم را که شهرام دو سال به بازیش گرفت و با بهانه من لیاقت عشق پاک تو رو ندارم رهایش کرد.نجمه را که داستان زندگیش مثل شاهزاده و گدا بود .ولی این بار پسر شاهزاده و دختر گدا.پسری که نتوانست خانواده اش را راضی کند و برای اخرین بار پانصد هزار تومان به نجمه داد تا موهایش را صاف کند و من می گویم نجمه با ان پول هم موهایش را صاف کرد و هم دلش را.همه را از نظر می گذرانم.داستان زندگی یک به یکشان در ذهنم تداعی می شود .سپیده وسط تنبک زدنش می خواند:خوش به حال دیوونه که همیشه خندونه از تموم زندگی روشو بر می گردونه .
فاطمه یکباره روی زمین می نشیند و های های گریه می کند .دیگران هم انگار منتظر بهانه.پرده اشک تصویر مقابل چشمانم را تار می کند.عصمت وسط گریه هایش می گوید :کاش مجبور نبودیم برای درس خوندن از خانوادمون جدا بشیم .مسوول خوابگاه زیر گوشم زمزمه می کند :کاش طرح بومی سازی دانشگاه ها اجرا بشه .کاش این بچه ها رو از خانوداه هاشون جدا نمی کردن.
این جا می توانی خودت باشی خالی از رنگ ،سفید سفید!!