بچه كه بوديم با پشتي ها و بالشت ها براي خودمان يك چهار ديواري درست مي كرديم .يك چهار ديواري كه سقفش چادر مامان بود .انقدر تنگ و كوتاه كه فقط خودمان ان هم خوابيده درونش جا مي شديم .اما اختياري بودن اين چهار ديواري انقدر لذت بخش بود كه ان را با هيچ كجاي خانه عوض نمي كرديم.بزرگتر كه شديم اتاقمان شد چهار ديواري اختياريمان .ازدواج كه كرديم خانه بختمان شد چهار ديواري سر نوشتمان.شاغل كه شديم دفتر كارمان هم به چهار ديواري هاي تعلقاتمان اضافه شد.روز ها و شب ها مي گذرد و هر بار دل سر گردانمان را مهمان يك چهار ديواري تنگ مي كنيم و دلمان را به اختياري بودنش خوش .غافل از اينكه روزي مي رسد كه همه به اجبار بايد مهمان ابدي يك چهار ديواري شويم كه مانند كودكي هامان اتقدر تنگ و كوچك است كه فقط خودمان درونش جا مي شويم .يك چهار ديواري آن هم نه اختياري كه اجباري آن هم رو به اختيار دار تمام چهار ديواري هاي عالم.


پي نوشت ۱:اين روزها زياد به مرگ فكر مي كنم .نمي دانم شايد به خاطر تعطيلي مدارس و دانشگاه و زياد ماندن در خانه باشد.خدا كند اين پستم مثل صفحه فيس بوك عسل بديعي نشود.

پي نوشت ۲:يكي از دوستان وبلاگ نويس عازم سوريه است، براي دفاع از حرم حضرت زينب (س).دعا كنيد هم براي خودش هم براي دل مادرش.