سرهمان کوچه بن بست دوران کودکیمان خانه کوچکی بود که ساکنین آن بهایی بودند.یک زن و شوهر ،دودختر به نام های فرزانه و افسانه و یک پدر بزرگ و مادر بزرگ.هر وقت که توی کوچه بازی می کردیم افسانه دختر کوچک این خانواده بهایی در آستانه درمی ایستاد و ما را تماشا می کرد .بزرگ ترها اولتیماتوم داده بودند که حق نداریم با بهایی ها بازی کنیم .چرایش را نمی گفتند.افسانه چشم های درشت عسلی زیبایی داشت . نمی دانم چرا ؟ولی افسانه را دوست داشتم .گاهی یواشکی می رفتم خانه شان .خانیشان بوی عجیبی می داد.هنوز نفهمیدم چه بویی .یک بار که مامان فهمید یک نیش گون جانانه گرفت و پرتم کرد توی حمام و حسابی مرا آب کشید.دیگر با افسانه بازی نکردم.پسرها هم افسانه و فرزانه را مسخره می کردند .شعر درست کرده بودند:بهایی ضد هوایی!خوب زمان جنگ بود و همه چیز تحت تاثیر آن!!

                                          *                    *                      *

یک همایش برگزار شده بود توی دانشگاه دهخدا .موضوعش بررسی جریان بابیت و بهایت بود.دوسال پیش تقریبا.آخر برنامه کسی چشم هایم را گرفت.مرتب می گفت اگه گفتی من کیم؟صدایش را نمی شناختم.برگشتم با کمال ناباوری افسانه رادیدم که روبه رویم ایستاده .صورتش با انواع رنگ ها ماله کشی شده بود ولی من چشم هایش را شناختم.همان چشم های عسلی دوران کودکیمان .خوش و بشی کردیم و خاطراتی مرور کردیم و جداشدیم.وقتی برای مامان تعریف کردم بلا فاصله چشم هایش را گرد کردوپرسید :صورتت و آب کشیدی؟


پی نوشت1:خیلی زیاد به جذب حداکثری و دفع حداقلی آقا فکر می کنم.

پی نوشت2:یک بار افسانه توی اس مس هایش گفت دیدگاه های اسلام منطقی است .تا امروز که اتفاقی رخ نداده.تا بعد..

پی نوشت 3:به مامان نگفتم به افسانه اس مس می دهم .شاید بپرسد موبایلت را آب کشیدی:)