بعد از ساعتی پسرها تجدید قوا کردندو با نقشه جدید و نیروهای تازه نفس که پسرهای کوچه بالایی بودند به اردوگاه ما حمله کردند.این بار حمله گسترده تر بود و ما توان رویارویی نداشتیم واز همه مهم تر اصل غافلگیری بود که از سوی پسرها به بهترین نحو اجرا شده بود.این بار پسرها مستقیم آمدند سراغ راپورتچی محل که من بودم .فرمانده سبزه که ما همیشه برای دست انداختنش دست می زدیم و می گفتیم :ممد سیا قل بده بیا !موهای مرا گرفت و با تمام قدرت شروع به کشیدن کرد .من جیغ بنفش می کشیدم ودست و پا می زدم .دخترها برای نجات من هجوم آوردندیکی مشت می زد یکی لگد می زد ولی ممدسیا ول کن نبود.تا اینکه زینب دختر عمو کوچیکه بایک تدبیر آگاهانه دست ممد سیا را گاز گرفت .آه از نهاد فرمانده برآمد.موهای مرا ول کرد دستش را مشت کرد و بالا برد و خواست بزند توی سر زینب که یک دفعه منصرف شد و داد کشید برو گمشو تا نکشتمت.

آن روز ما نفهمیدیم چرا محمد زینب را نزد .بعدها بزرگ که شدیم و خبر دادند محمد دلش پیش زینب گیر است تازه فهمیدیم فرمانده سبزه قشون دشمن در دل کوچکش شعله عشق کور سو می زده!


پی نوشت :از کودکی هایم نوشتم تا دریچه ای باز کنم برای حرف های جدیدتر.