عشق های کودکی(1)
کوچک که بودیم هر وقت بابا می رفت جبهه مارا می برد کرج خانه عموها.هرچند مامان از ان روزها به عنوان سخت ترین روزهای زندگیش یاد می کند ولی برای ما بچه ها شیرین ترین لحظه های عمرمان بود.یک سراشیبی بن بست تصور کنید که دور تا دورش خانه باشد.عموها وتنها عمه ام در کوچه ای این شکلی زندگی می کردند.ما حدودا ده دوازده تا دختر و پسر بودیم.صبح و شب توی این بن بست ول می خوردیم .پسر ها فوتبال و تفنگ بازی ،دختر ها خاله بازی و خاله بازی.چون کوچه زیاد بزرگ نبود همیشه سر جای بازی بین دختر ها و پسرها نزاع سیاسی در می گرفت.از آن جایی که عموها طرفدار دخترهابودندما هم همیشه از رانتمان پیش عموها استفاده می کردیم و جا را غصب می کردیم.یک بار که بساط خاله بازیمان را پهن کرده بودیم وعروسک هامان را خوابانده بودیم و چادر سفید هامان را سر کرده بودیم و سماور های پلاستیکیمان را جوش آورده بودیم و منتظر مهمان بودیم پسرها بایک حمله انتحاری خانه خرابمان کردند با لگد سماورها را شوت کردند هوا و سر عروسک هامان را بیرحمانه به دیوار کوفتندو همه چیز را تارو مار کرده خوراکی را برداشتند و یا بهتر بگویم غارت کردندوفرار کردند.ما هم گریه کنان رفتیم پیش عمو .چند دقیقه بعد عمو گوش فرمانده قوای مهاجم که محمد پسر توپول و سبزه عمو بزرگه بود را پیچانده و در اوج خفت و خواری نزد ما آورد و ما دلمان کلی خنک شدو برایش زبان درآوردیم و دلش را سوزاندیم .ولی این پایان ماجرا نبود...
ادامه دارد اگر بخواهید...
ادامه دارد اگر بخواهید...
پی نوشت:وقتی می فهمی که گوشه ای از وبلاگت در روزنامه کثیرالانتشاری مثل کیهان چاپ شده کمی تا قسمتی خوشحال می شوی.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۱ ساعت 12:39 توسط میس طلبه
|
این جا می توانی خودت باشی خالی از رنگ ،سفید سفید!!