بابا حدودا دو هزار جلد کتاب دارد .دراتاقی بیست متری که دور تا دورش قفسه های فلزی مثل گارسون های عصا قورت داده ایستاده اند و روی دست هایش کتاب هایی را نگه داشته اندکه بعضی هاشان  دیگر زرد شده اند و باید با احتیاط ورقشان بزنی .همیشه ردیف اول قفسه ها مهمان کتاب های شهید مطهری بود .باباکتاب ها مطهری را طوری ماهرانه چیده بود که نگاه اول را می دزدید.ولی در بالاترین ردیف قفسه ها درست مماس با سقف کتاب هایی وجود داشت که با روزنامه جلد شده بودو دست هیچ کس بدون چهار پایه به آن نمیرسید. ان ردیف مجهول مرا دیوانه کرده بود.یک بار که بابا رفته بود تبلیغ ،کتاب ها را پایین اوردم .کتاب های شریعتی بود .علی شریعتی .دکتر علی شریعتی .یادم نمی رود یک ماه رمضان را فقط شریعتی خواندم .طوری با ولع که خط به خطش در ذهنم حکاکی شد.امسال پیش بابا اقرار کردم .بابا از بالای عینکش نگاهی کرد و گفت:کاش کتاب های شهید مطهری را جلد می کردم و آن بالا  میچیدم.


پی نوشت:

بابا می گفت می خواستم شریعتی را بعد از مطهری بخوانی . ولی من فرزند خلفی نبودم!