<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>میس طلبه بلاگ</title>
<link>https://mrstalabe.blogfa.com</link>
<description>گاه و بى گاه نوِشته های یک میس طلبه!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 08 Mar 2017 15:58:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://mrstalabe.blogfa.com/post/117</link>
<description>اگر باور کنی که شهرمان میدان جنگ است و عده ای بدون اینکه بدانند ستون پنجم دشمن ، این روزها عملا ستون پنجمی ها لباس رزم پوشیده اند و چریک وار در سطح شهر حاضر شده اند. دختر و پسر ! زن و مرد ! جنگ است دیگر ملزومات دارد!!!</description>
<pubDate>Wed, 08 Mar 2017 15:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mrstalabe</dc:creator>
<guid>mrstalabe.blogfa.com/post/117</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://mrstalabe.blogfa.com/post/115</link>
<description>چهل روز گذشت . مرد آرام عرصه سیاست چهل روز است آرام خفته. مردی که در برابر طعنه ها سکوت کرد ،در برابر تهمت ها سکوت کرد،در برابر واقعیت ها سکوت کرد،در برابر فتنه ها سکوت کرد!!! اقای هاشمی مرد سکوت بود . مرد سکوت های پر معنا!!!! خدایش بیامرزد.</description>
<pubDate>Wed, 15 Feb 2017 17:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mrstalabe</dc:creator>
<guid>mrstalabe.blogfa.com/post/115</guid>
</item>
<item>
<title>طغیان!!!</title>
<link>https://mrstalabe.blogfa.com/post/114</link>
<description>مدرسه محل خدمتت که مدرسه نمونه دولتی باشد همه مدل دانش اموز داری بنز سوار و پای پیاده.پر مدعا و سر به زیر .کالج به پا و تعمیری پوشیده. من در میان هیاهوی مدرسه جهارصد وپنجاه نفریمان تفسیر این ایه را با چشمان خودم دیدم که ان الانسان لیطغی ان راه استغنی.</description>
<pubDate>Mon, 26 Sep 2016 13:01:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>mrstalabe</dc:creator>
<guid>mrstalabe.blogfa.com/post/114</guid>
</item>
<item>
<title>کثافت کاری نکنید!</title>
<link>https://mrstalabe.blogfa.com/post/112</link>
<description>اسمش دور همی است .با مرد محبوب طنز ایران اقای مدیری .صحبت از زوج ها ی جوان است .صحبت از عشق های پر شور اوایل ازدواج.صحبت از درون یک بشقاب غذا خوردن،که ته ماجرا در میان قهقهه حضار می شود کثافت کاری !!! عشق ها ی واقعی را که به سخره بگیریم صحنه غذا در دهان هم گذاشتن دختر ها و پسرهای نوجوان توی رستوران ها تصویر ثابت و تکراری مقابل چشمانمان می شود. محبت های ماندگار را که مضحکه کنیم کنار هم ماندن های موقتی می شود ازدواج سپید...</description>
<pubDate>Sat, 30 Jul 2016 12:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mrstalabe</dc:creator>
<guid>mrstalabe.blogfa.com/post/112</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://mrstalabe.blogfa.com/post/111</link>
<description>سلام دوستان قدیمی . شاید نسخه آپدیت شده این صفخات قدیمی دنیای تو در توی اینیستاگرام باشد.ده ها پیام خصوصی معترضانه از من خواست تا ادامه دهم نوشتن را در فضاهای جدید.اما من همین جا را دوست دارم.همین وبلاگ گرد و خاک گرفته را که روزی برو و بیایی داشت.در حجم سر سام اور مطالب کهکشان فضای مجازی درخشیدن این شهاب کوچک نگاه دنباله دار شما را می طلبد. این بار با اراده می گویم بسم الله.....</description>
<pubDate>Sat, 30 Jul 2016 12:02:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>mrstalabe</dc:creator>
<guid>mrstalabe.blogfa.com/post/111</guid>
</item>
<item>
<title>زخم های سکوت!</title>
<link>https://mrstalabe.blogfa.com/post/109</link>
<description>این عکس باباست توی کمیته مشترک ضد خرابکاری که به دیوار اتاقش نصب شده.بابا گاهی روبه روی این عکس می ایستد و با خودش حرف می زند .بابا از ان روزها هیچ چیز نمی گوید .فقط کمتر برای زن ها روضه می خواند چون از صدای گریه و ناله زن ها بدش می اید .دلیلش را خوب می شود فهمید.بابا از ان روزها زخمی کهنه دارد که هر ازگاهی سر باز می کند و ازارش می دهد.حالا هر وقت که حرف از حضور در مراسمی می شود که به نوعی برای تایید انقلاب است تحت هر شرایطی شرکت می کنم.</description>
<pubDate>Fri, 14 Feb 2014 21:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mrstalabe</dc:creator>
<guid>mrstalabe.blogfa.com/post/109</guid>
</item>
<item>
<title>من یک مذهبیم !</title>
<link>https://mrstalabe.blogfa.com/post/108</link>
<description>توی صف عابر بانک دو نفر اول دختران جوانی هستند که ارام پچ پچ می کنند و بلند بلند می خندند .پشت سرشان پسر جوانی ایستاده و با تبلتش ور می رود .نفر چهارم مرد میان سالی است که پک های عمیق به سیگارش می زند و دودش را از دماغش بیرون می دهد.نفر آخر هم من هستم با یک دنیا دلهره که نکند فاطمه توی ماشین از خواب بیدار شود.پیر زنی پشت عابر ایستاده و مرتب دکمه ها را می زند و ناامیدانه نچ نچ می کند .ناگهان نگاهی به صف می اندازد و با دستش به من اشاره میکند و می گوید:دختر</description>
<pubDate>Wed, 29 Jan 2014 19:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mrstalabe</dc:creator>
<guid>mrstalabe.blogfa.com/post/108</guid>
</item>
<item>
<title>فرهنگ های بی فرهنگ!</title>
<link>https://mrstalabe.blogfa.com/post/107</link>
<description>این داستان واقعی را یکی از دوستان خانوادگیمان که یک پزشک است برایمان تعریف کرد : در بیمارستان ما خانم دکتری هست که پنج فرزند دارد.وقتی برای اولین بار این مساله را با دکترها و پرستارهای بیمارستان مطرح کرد ،همه پچ پچ کنان و زیر لب گفتند :وا چه خبره ،دکترم اینقدر بی فرهنگ،جوجه کشی باز کرده ،چه حوصله ای داره و... حرف و حدیث ها که به گوش خانم دکتر رسید گفت:در یک همایش علمی در خارج از کشور وقتی پشت تریبون رفتم تا مقاله علمی ام را ارائه دهم رو به حضار گفتم :من با</description>
<pubDate>Sat, 18 Jan 2014 10:46:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>mrstalabe</dc:creator>
<guid>mrstalabe.blogfa.com/post/107</guid>
</item>
<item>
<title>نوگل تازه شکفته!</title>
<link>https://mrstalabe.blogfa.com/post/106</link>
<description>این دو جوان رشید و رشیده که می بینید عزیزان دل من هستند .محمد و فاطمه .آن دو سه ماهی که در خدمت بزرگواران نبودیم به خاطر ورود این فرشته کوچک در زندگی ما بود.این دو عکس را گذاشتم تا سوالی بپرسم. به انگشتان فاطمه خانم نگاه کنید .یک جا عدد یک را نشان می دهد و جای دیگر عدد سه را!ما که رمز این دو عدد را نفهمیدیم .هر که دانست ما را هم مطلع کند!! پی نوشت:محمد شاکی شده که چرا کسی از او نمی گوید .بی زحمت نظرتان را در مورد محمد جان هم بنویسید.او منتظر است!</description>
<pubDate>Mon, 13 Jan 2014 15:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mrstalabe</dc:creator>
<guid>mrstalabe.blogfa.com/post/106</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://mrstalabe.blogfa.com/post/105</link>
<description>چند روز پیش بیست و سی معلمی را نشان داد که برای هم دردی با دانش آموز سرطانیش ،موی سرش را از ته زده بود .سرش را مثل دلش آیینه کرده بود تا شاگردش احساس تنهایی ودلتنگی نکند .حالا که فکر می کنم از خودم خجالت می کشم .از بعضی از لباس ها و کفش هایم خجالت می کشم.از نگاه بعضی از بچه های مدرسه که گاهی با نگاه من تلاقی نکرد و اندوهش پنهان ماند خجالت می کشم.از کفش های دهان باز کرده ای که هر روز به روی ما لبخند می زدولبخندش میان قهقهه ی مستانه بچه ها گم می شد ،خجالت می</description>
<pubDate>Sat, 11 Jan 2014 19:30:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>mrstalabe</dc:creator>
<guid>mrstalabe.blogfa.com/post/105</guid>
</item>
</channel>
</rss>
